X
تبلیغات
رایتل
باران بهانه بود تا تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی!...

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟


استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟


شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.


استاد پرسید: چه آوردی؟


و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.


استاد گفت : عشق یعنی همین!




شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟


استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.


استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.


استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!  

 

 

 

برگرفته از: http://bestsentence.blogfa.com/